جاده عشق و محبت فقط نظر یاتون نره ممنون |
|||||||||||||||||
سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:41 :: نويسنده : صادق عبیداوی
به حُکم چشمهایت می نویسم نامه ای دیگر دلم را درمیان نامه می پیچم پریشان تر پس ازنام قشنگت، می نویسم سطر اول را قفس، آتش، پرنده، یک گلو آوازو خاکستر میان برگ ماه، درانتهای نامه می پیچم برای دستهایت چوری و یک حلقه انگشتر دلم را درمیان نامه ام پچیده می یابی کنار نامه های دیگرت ، هرروز پشت در درآن خلوت که از ابرخیالت ماه می تابد تورا با سطرسطر نامه هایم میکشم دربر میان برگ ماه پیچیده تقدیم تو میدارم دوگلدان،شمعدانی، قالی و یک دسته نیلوفر ولی حس می کنم یک روز درغُربت دل عاشق دورازچشم تو می میرد کنار نامه ای آخر سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:39 :: نويسنده : صادق عبیداوی
سلام خواستم واسه شروع یه متن قشنگ بزارم دیدم حرف دل خودش قشنگه دلم گرفته بود خواستم بیام یکم درددل کنم من عاشق شدم حدود یه سالو خورده ای میشه خیلی دوسش دارم عشقمم دوسم داره ولی... ولی داریم جدامیشیم!!! حالا هم دارم اینارو مینویسم از چشام بارون میاد وای که چه سخته بخوای جلوی ریختن اشکتو بگیری خیلی سخته جلوی اشکایی که از درد جدایی میاد بگیری سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:38 :: نويسنده : صادق عبیداوی
ای کاش آشنایی ها نبود یا به دنبالش جدایی ها نبود یا مرا بااو نمیکردی آشنا یا مرا ازاو نمیکردی جدا سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:36 :: نويسنده : صادق عبیداوی
![]()
سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:36 :: نويسنده : صادق عبیداوی
لحظه هاي آخرو...............ردم نکن بمون پيشم سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:35 :: نويسنده : صادق عبیداوی
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود. همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. ۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم. سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:34 :: نويسنده : صادق عبیداوی
چرا؟ چرا وقتی میخواستی تنهام بزاری اومدی به زندگیم چرا داغونم کردی گذاشتی رفتی؟ چرا؟ چرا احساس و عشقمو لح میکنی و میزاری میری؟ مگه چه گناهی کرده بودم؟ دیگه خسته شدم خسته شدم از گریه خسته شدم از انتظار از امید واهی از عشق از زندگی از نفسای بیهوده کشیدن بی تو کاش مردن دست خود آدما بود کاش میمردم ازاین زندگی لعنتی راحت میشدم دیگه نمیتونم نمیتونم ادامه بدم و فقط به یچیز فکرمیکنم به مردن به اینکه نباشمو راحت شم یکی ازدوستای گلم گفت:خودکشی واسه آدمای ضعیفه خب منم بی تو شکستم و ضعیف شدم!!! پس بهتره نباشم حداقل اگه نباشم خونوادم و دوستام اذیت نمیشن بودنم که جز زجر و عذاب برام چیزی نداره یکی دیگه ازدوستام گفت:ما تنهانیستیم و خدا رو داریم ولی خداهم از دست من خسته شده خداهم دیگه منو دوست نداره پس بهتره دیگه نباشم........
سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:33 :: نويسنده : صادق عبیداوی
هرچه باشی خوب یا بد دوستت دارم
سه شنبه 30 آبان 1391برچسب:, :: 1:32 :: نويسنده : صادق عبیداوی
با تو آغاز نکردم که روزی به پایان برسانم.
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید آخرین مطالب پیوندهای روزانه پيوندها
![]() نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |